امروز خیلی حس بدی داشتم ، هیچوقت فکر نمیکردم انقد اذیت بشم با بی توجهیش
خیلی حال بدی داشتم مثل بالا اوردن محتویات ذهنم
فکر اینکه حتی جوابمو نداد داشت نابودم میکرد ، گریه کردم دیگه نتونستم ، مامان فهمیدحالم بده
چه خوش خیالانه امید بسته بودم
چه خام بود احساساتم
من میدونستم که هیچوقت این اتفاق نمیوفته میدونستم که هیچوقت قرار نیست فنتزی های من به واقعیت تبدیل بشه ولی انتظار یک جواب هرچند کوتاه وساده رو داشتم
اونروز همینجوری که داشتم گریه میکردم یاد یک اهنگی افتادم
ازدوران راهنماییم the doll - justina
کلی کاردارم که باید فردا بهشون برسم
دست نوشته های معمولی...ما را در سایت دست نوشته های معمولی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 43