یک ثانیه فاصله داشتم تا بهش بگم ، نه خوشحالم میکنی ، هروقت پیامتو میبینم انگار در نقطه ای ناشناخته ازوجودم حس میکنم هنوز باهمیم
اینکه دلم واست تنگ شده ، اینکه هرشب به تک تک جزئیات رابطمون فکرکردم ، به اینکه شاید شاید اصلا اون چیزی که میخواستی نبودم ولی دوست داشتم ، اینکه چشمهات تنها چیزی بود که خوشحالم میکرد ، اینکه دلم واسشون تنگ شده ، اینکه دوست ندارم فراموشت کنم ولی مجبورم
اینکه چقداحمقی ، چقداحمقی که به خودمون حتی یکم بیشتر زمان ندادی ، اینکه هروقت به لحن سرد شب اخرت فکرمیکنم میترسم ، میترسم ازاینکه دوباره باهام اونجوری صحبت کنی ، اینکه چرا نذاشتی حتی بشناسمت ، اینکه چرا نمیخواستی منو بشناسی
ولی میدونستم که همه وهمه اینا هیچ چیزیو عوض نمیکنه ، اون تصمیمشو گرفت ، دیگه نه پیاماش مثل قدیم خواهد بود ، نه من اون مهنازم و نه اون ، اون محمد ، میدونم که ترسوتر ازاین حرفام هست که بیاد حرفی که واقعا میخوادبزنه رو بزنه ، میدونم این پیام دادنا گول زدن خودمونه برای چیزی که نیست ، چیزی که برنمیگرده وادمایی که دیگه اون ادما نیستن .
یادم اومد که اون خواست که ما جدابشیم ، اون خواست که عشق ورابطشو از زندگیش جداکنه ، اون به خودش فکرکرد ، به اینکه چه چیزی واسش راحتتره ، اینکه رابطشو بامن ادامه نده ، اینکه واسش راحتتره بادخترایی باشه که به قول خودش میتونه تیپیکال رابطه رو باهاشون داشته باشه تا من .
واین من ، منی که ضعیف بود دربرابرش و نمیتونست روی احساساتش کنترلی داشته باشه وفقط نزدیک بودن بهشو میخواست نیست ، این منم کسی که خیلی خوب میشناسمش ، کسی که خیلی وقته تصمیم گرفته ارامششو باهیچ چیزی عوض نکنه ، اینکه این من به خودش فکرمیکنه ومیخواد که زندگی کنه ، عاشق باشه ورابطه داشته باشه واین من امروز جوابشو داد ، هرچیزی که بود رو توی قبل جاگذاشت وداره به خودش زمان میده برای فراموش کردن ، تمرکز کردن ،شروع کردن دوباره ودیدن ادمهای جدید .
دست نوشته های معمولی...ما را در سایت دست نوشته های معمولی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 51