هفته ی شلوغ !

خرید بک لینک
دریک نظر این هفته ، هفته ی بدی نبود

دوست صمیمی ترازصمیمی ازمسافرت برگشت تاجای خالی اش راپرکند ،

باهمان دوست جان به تماشای لانتوری نشستیم وبعد هم قرمه سبزی خوردیم :)

بعدهم کمی ازاوعکس گرفتم ، که مرابخاطران عکس ها بااستعداد خطاب کرد وامیدی دارم که واقعا اینطور باشد

دیروز هم صبح به حرم رفتیم وعموجان که 37 سال رابه تنهایی گذرانده را با کسی که دلش رابه اوداده عقدکنیم ومن نمیدانم چه اهمیت دارد که ازدیروز تابه حال موجی از نظرات دیگران راجب چهره ی عروس جدید به راه افتاده ، مگرچه اش بود ؟ چشمهایش کلاج بود ؟ یا بینی اش کج بود ؟ یاحتی مگرصورت چروک یاافتاده ای داشت ؟ اگرهم داشت هیچ اهمیتی برای من نداشت ، بعدازاینهمه سال عموی من چیزی رادر ان زن پیاده کرده است که در زنهای قبل ازاو پیدانکرده است ! لطفا نظراتمان رابرای حودمان نگه داریم هیچ دوست ندارم این حرفها واین بار منفی به خودشان هم برسد وقتی که انطور عاشقانه دست هم راگرفته بودند تامن احساس انهارا درقابی ثبت کنم ، به مادرم میگویم ، او هم زیبایی ای دارد که دیده نمی شود واو پافشاری میکند بر چهره ای که بنظر جاافتاده میامد . من برایشان خوشحالم بنظرم خیلی میتواند زیبا باشد که خانه ای گرفته اند وکم کم وسایلش را می خرند ..

بعدازانهم باپادردی شدید به خانه رفتم تابرای مهمانی بعدازظهر حاظر شویم ، مهمانی عقد دخترخاله ناتنی ام بود ، دختری که 15 سال بیشتر نداشت ومن افسوس خوردم برای مغزگندیده مادر وپدر والبته خودش ..

دراین چندماه تمام پسران ودخترانی که اشنای نزدیکی ناتنی بودند با سن های وحشتناکی ازدواج کردند پسران بیست ساله که هنوز نمیدانند مسئولیت چیست ونمیدانند دربیست سالگی نمیتوانند یک زندگی راتامین کنند همان پسرک های بیست ساله ای که هنوز درگیر هورمون های بلوغ وسیبیل هایشان والبته عاشق شدن دریک نگاه هستند ، همان هایی که عشق رابا غریزه اشان یکی میکنند ودختران 14،15 ساله ی احمقی که ازهمان ابتدای زندگیشان خودرا برای ب همسری درامدن کسی امده کرده اند ، همان دوتایی که به سریک پسرخاله ی مذهبیم جنگ داشتند وبخاطراوندیدم که در هیچ جشنی شاد باشند ، بخندند یابرقصند ، همان دخترخاله ها یاعروس های جدیدمان که گمان میکنند هرچه قورمه سبزی جاافتاده تری داشته باشند همسربهتری هستند ، هرچه بیشتر بله وچشم بگویند همسربهتری هستند .

به عقدی رفتیم ومن ازابندا تاانتها رقصیدم ونمیدانستم که چرانمی توانم بنشینم :) فقط وقتی که همان اهنگ عربی قدیمی ازنانسی راپخش کردند به گوشه ای رفتم ودست میزدم وبه پولک هایی نگاه میکردم که احمقانه به این سمت وان سمت میرفتند ..

خیلی دیدم دیشب ، دختری که خیالش ازاینکه پسرخاله ی مذهبیم شوهر او شده راحت بود بالاخره میرقصید همان رفیق کودکی ها که چندوقتی بود به دلیل خواستگاری پسرخاله مذهبی بامن کینه ای داشت ومن گمان کردم حال که ان پسرخاله شوهراوشده وخیالش راحت است که نه ی من قاطعانه بوده است میروم وبااومیرقصم ، به من می گوید چه رشته ای ؟ ومن میگویم گرافیک و کل مکالمه ی ماتاهمین حدطول میکشد ومیرقصم وبعدهم میروم تا پارتنردیگران شوم :)) ازانظرف زن پسردایی که بازهم به طور جدی خواستگار سختی برای من بود درتمام مهمان به من نگاه میکرد واین را خوب میفهمیدم همان دخترک 14 ساله ای که شنیده بودم ازتنهایی باشوهرش میترسد ، همانی که بازهم همه برای چهره او نظرمیدانند ، همانی که شوهرش گفته بود بامن مکالمه ای ندارد همان دخترک غمگین ازنظرمن ، وبالاخره توانستم خودم راقانع کنم تادست اوراهم بگیرم وبااو برقصم ، نا اینکه نخواهم نه راستش رویم نمیشد

دران شب احساس کردم یک رابطه ی کهنه ی کودکی رابهبود بخشیدم ورابطه ای نو را شروع گردم

واین خوب بود !

واینکه قرار است فردا به عقدی پسرخاله ا م برویم وازهمانحا هم برای عقد محضری عمو ی جانم برویم وبعدهم برای شام به رستورانی . .

واقعا هفته ی شلوغیست

من تنها دختری هستم که دغدغه لباس پوشیدن ندارد چون معمولا یک یا دودست لباس دارم وسعی میکنم همان هارا بپوشم :)

+ بعدازسال ها میایی وب و وبلاگ هیچکدام ازدوستانت بازنمیشود :(

دست نوشته های معمولی...

ما را در سایت دست نوشته های معمولی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 29 تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 21:18

صفحه بندی