اینجوری نیس که یروز ازخواب بیداربشی وبه خودت بگی : اوه امروز روزتغییره
هوافتابی باشه وهمه دنیا باهات یار ، تابه اون چیزی که میخوای برسی وتمام اتفاقات خوب بعدش اتفاق بیوفته
درواقع این چیزیه که همه ی ما ازشرو ع دوباره توذهن لعنتیمونه !
شروع دوباره دقیقا ازهمون جایی اتفاق میوفته که دیگه هیچی نداری ، به معنای واقعی کلمه هیچی
خانواده ، دوست ، همکلاسی ، همکار، دلخوشی ، امید
و مهمترازهمه چیز
اینکه خودتو هم ازدست میدی .
میدونی ، شروع دوباره دقیقا همونجایی برا اتفاق میوفته که توی ظلمات شب یهو یه نور میبینی
وبعد دیگه اون نور نیست ، اما میری سمتش
این برای من اتفاق افتاد .
بعدازظلمات که توش غرق شد بودم ، بارها نورو دیدم اما باورنداشتم که واقعی باشه
وبعد به یه جایی میرسی که ازخودت میپرسی اگه اون نور واقعی بودچی ؟
رسیدن به اون نور قطعا ساده نیست ، اما باور ب رسیدن به نور باید باشه
هیچ چیزی اونقدا ساده نیست که فکرمیکنیم
برای اینکه واقعا ازصفر شروع کنی باید
عاشق بشی ، ضربه بخوری ، فراموش بشی ودرواقع به یه جایی برسی که بودنت حتی خودت وهم اذیت کنه
وبعد برای یکبار واسه همیشه تصمیم بگیری و
اول ازهمه ازخودت شروع کنی !
زمان میبره ولی به اندازه یک زندگی می ارزه ! البته بستگی به این داره که یک زندگی چقد برای شما ارزش داره!
اصلا ازوقتی این شروع میشه که فکرکنی زندگیت اهمیت داره !
اینجوریه که من اینجام ، درحال حاضر
راضی ازخودم ومگه مهمه که دیگران چی فکرمیکنن؟
این چیزیه که بهش میگن شروع دوباره
باوربه اینکه فقط خودتی وخودتی وخودت
مهناز
17/5/1396
+11مرداد هم که تولدمون بود
+ اگه بابا اینجارومیخوند کامنت میذاشت " امرداد " نه مرداد :))
دست نوشته های معمولی...